...ساغر
نگاه می کنم لام میم نون واو ه ی چشم می دوزم این... سین.. میم.. جیم.. نه ! نه!.... فقط سفید بود! خیلی ساده خداحافظ " می شود حتی زمین را قاب کرد" آسمان کوبید و دق الباب کرد دختران را رقص گندم یاد داد دست ها در دست هم قلاب کرد با مترسک گفتگویی تازه داشت قلب خشک کاه را بی تاب کرد سجده گاه نور را کم کم فروخت ذره ای فانوس را محراب کرد بذر جرات بین تاریکی نشاند رویشی در ریشه ی مرداب کرد ادامه بدین لطفا (قابل توجه دوستان ) چون شعر برای کسی بود که اینجا سر میزنه ولی به گمانم مولتی نتونه بره (به گمانم البته ) برای کسی که نخواند (جالبه نه)؟ برای همین شما عزیزان رو فقط به بیت آخرش دعوت می کنم که اونم در گوشه ی وبلاگ (حاشیه توضیحات) اومده. تمام دوباره به خاطر بند آخرش که این روزا زمزمه اش می کنم مینویسمش به کی نگاه می کنید به من که مثل سکه ام! کلاغ شوم چشمتان ربوده تکه تکه ام درون چشم هایتان کمی درنگ میکنم دوباره وقت بارش و منی که چکه چکه ام روانه می شوم رها ،در اضطراب روشنی به گونه ها که می رسم خیال خام دشمنی مجالمان نمی دهد و پاک محو میشوم شروع روزمرگی هبوط و ساعت شنی فرود من خلاصه ی حکایت دریچه هاست خلاصه ی مفصلی از آنچه و چه و چه هاست غبار دستمالتان بلا عوض تکانده شد به اعتبار قطره ای که اشک چشم کوچه هاست به کی نگاه می کنید به من که شکل لکه ام! و باز با گزارشی به پیشخوان دکه ام ردیف داغ یک خبر که تیتر هم نمی خورد چه زود می رسد به درز، پاره ، تکه تکه ام و چون حکايت به اينجا رسيد، آفتابِ
عالمتاب از افق سربرآورده بود. "مَلِک شهرباز" به خواب اندر،
و شهرزادِ خسته، با هزار و يک حکايتِ خويش، هزار و يک زن
را از بندِ مويه و مرگ وارهانيده بود. سید علی صالحی . یادمه مضمون داستان ها اینطور بود : 1) اصلا به فال قهوه اعتقادی نداشتم یک بار که فال گرفتم ،گفتند تا چند سال دیگر بیشتر زنده نیستی حالا که ملحفه سفید را رویم کشیدند کمی به فال قهوه اعتقاد دارم! 2 ) مرد به دختر مورد علاقه اش پیشنهاد ازدواج داد دختر که دست و پایش را گم کرده بود پیشنهاد را رد کرد اما قول داد زوج مناسبی برای مرد پیدا کند! مرد گفت "بهتر است زود تر خودش را پیدا کند !" میرسن شمال! سپیده از نبودن جا چیزی نگفته که سفر منحل نشه ،قراره از همین جا بیننده با بی فکری ها ی او ارتباط اول رو برقرار کنه به شخصیت شناسی میرسیم ،از الی ! خوبه!همه تشخیص مثبتی دارن همون تعبیرهای خودمونی از آدما با اصطلاحاتی از جنس حرفای خودمونی. فکر کنم منوچهر ه میگه:"از اون دختر عقده ای ها نیست" پانتومیم جالبه !لحظه تماشای فیلم برام سوال شده بود چرا این سکانس انقدر ادامه داااره و طولانی؟ چه لزومی داره هر بازیگر بیاد و سوژه ای رو در پانتومیم بازی کنه؟ سوژه ی الی ،مادر هاچ زنبوره عسله! چرا؟ نازی از خواب افتادن دندون میگه! آرش ،پدر بچه منوچهر از هیاهو و کشت و کشتار در یه فیلم وسترن و پیمان هم میگه دم بچه های دانشکده حقوق گرم! به نظرم چرایی اش در این بود که هر کس نقش خودش رو تو این فیلم دوباره اجرا کرد. الی کسی بود که گم شد و مثل مادر هاچ همه دنبالش گشتند نازی یه جایی از فیلم درباره خواب بدی که دیده بود گفت . خواب افتادن دندون به تعبیری مرگه کسیه! آرش کوچولو خودش و باباش رو شناسوند و نقش محوریش در ماجرا هیاهو و التهاب در فیلم رو از منوچهره آرام میبینیم و دخیل بودن همه کارکترا در ماجرا و نقش همه بچه های حقوق و نوع قضاوت هاشون از الی.باید از طرف پیمان معرفی بشه خلاصه علت ادامه دار بودن این سکانس رو این طور برداشت کردم. الی گم میشه (غرق میشه )و قضاوت همه تغییر می کنه تقریبا همه اونو زیر سوال می برن و عدم شناخت کامل از یه نفر حتی ندونستن اسم و مشخصات کامل الی باعث میشه به این موضوع برسم که چطور آدما واسه هم لقمه میگیرن بدون شناخت از هم ! لابد اگه این ازدواج سر میگرفت قضیه ی خدا باعث و بانیشو ... مکرر می شد !!! وقتی تموم استناد و گواهی آدم بزرگا منوط شد به شهادت سه تا بچه فینگیلی فهمیدم چقدر میتونیم لنگه فهم بچه ها باشیم! متشکرم
پس رسولِ رهايیِ زنان با خود گفت: "هزار و دومين شب
را چه کنم؟
هزار و دومين دختر اين سرزمين را چگونه از چنگِ چنين
اهريمنی نجات دهم!؟"
و باز ماند به روز و بخسبيد، و در خواب ديد که در هزارهای
ديگر است، تا
سرآغازِ هزار و دومين شبِ بیپايان. پس برآمد و چنگ
برگرفت و گفت:
- مَلِکا ...! شبزندهدارِ بیدليل! اکنون موسمی ديگر از هزارهی من و شماست، و من تا رهايیِ تمام زنانِ زمين، زنده میمانم و همچنان ترانه خواهم خواند. اکنون ديده فروبند، وقت، وقتِ من است

