سلام * چند وقته می خوام بنویسمش، بی شوخی لازمه!، اما هی نمیشه!
یه وقتا با خودم میگم : "بابا بنویس دیگه ! تو که شانسم نداری....
اما باز یه جورایی نشده که بنویسم
این همه نگفته، اینهمه حرف که مونده تو دلم و هیچکی ....
چند روز پیش با خودم گفتم وبلاگ فضای خوبیه، بالاخره موندگاره
یه وقت دیدی بعده ها
یه کسی، یه جایی، یه روزی ،اومد و خوندش
(اصلا اگه حرف آرزو راست دربیاد شاید
یه روز من آدم بزرگی شدم !!!)
ولی خب راستش میگن وصیت عمر رو طولانی میکنه! منم.....
نه نه ! نه که فکر کنین می خوام بمیرم و خسته ام و داغونم و
تف به این زندگی و ازین حرفا....نه اتفاقا مث الوند وایستادم .
پوست کلفت تر ازین بیدا و بادا م که بخوام بمیرم
دستنوشته های شخصی لابلای دفترا شاید به دست
همه نرسه ولی اینا می رسه
چیزی که اینجا بمونه تا سااااال ها میمونه البته
اگه بلایی سر این سیستم و فن آوریش نیاد !
من که میمیرم یه روز.......
* چند سال پیش دختر خونه بودم که یه شب
(راستی اول اینو بگم اون سال ها بابا جان چند تا دوست افغانی داشت
به اسم مراد و برات و نعمت و ... )
... یه شب یه حمله تروریستی پر سرو صدا در خونمون اتفاق افتاد
با این روال که : تو کوچه داد و بیداد شد و عربده کشی
صدای دو تا موتوری و چند تا جوون- و فریادی که میگفت :
"میمیرم برات ،میمیرم برات"
بعدم تق و توق - و جیرینگ جیرینگ صدای شکستن شیشه های
ماشین بابا جان!
وقتی هراسون رسیدیم تو کوچه ،موتوری ها رفته بودن و همسایه ها
گیج ، ما ر و نگاه میکردن!
ما که نفهمیده بودیم چی به چیه و کی به کیه؟
مات و مبهوت مونده بودیم .!
من و مامان و مری با اشاره به هم میگفتیم کی بودن؟
و منم از ترس اینکه حالا خوبه پیکان اتهام به سمت من بی خبر ،
نشونه بره
رنگ و روم پریده بود و منتظر عکس و العمل بابا جان !
و اما
بابا جان که گویا میمرم و نشنیده بود با علامت سوال جالبی پرسید:
" برات کیه؟ برات نداریم ما !!!"
من و مری که توپ خنده بودیم در رفتیم و د بخند !
ولی چند وقت پیش فکر می کردم
اون کی بود؟ و چرا میخواست بمیره ؟و و اسه کی مرد؟
و چرا هیچوقت نفهمیدم که مرد یا نمرد!؟؟؟
پ.ن
دومی نوشتم زهر اولی رو بگیره!